X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 60776

بایگانی

شنبه 6 آذر‌ماه سال 1389
رفاقت!!!!!!

در آن هنگام که کبوتری پر زد و رفت،
و آن سگِ سیاه ِهمسایه، زوزه ای از سرِ دردی جانسوز سر داد
در همان شب که نبض خسته انسانیت، ایستاد و کسی و ناکسی با خویشتن ،بیگانه ای همزاد گشت،
و دستها از نبودِ عشق و صداقت، پینه بست
و صدای سکوت در عدم ،هیاهو شد، در کوچه ای که اسمش رفاقت بود،در تهِ آن کوچه ،در آن اتاقِ کاهگلی،
پیرمردی بود، که سالیانِ دراز ،در میان انبوهی کاهِ بی شرمی و نامردی و ناعدلی
بر روی چرخِ نخریسی ، از میان نامردی ها ، کمی رفاقت و مرام می ریسید.
-در کوچه ای به نام رفاقت!!!!!!

در آن سوزِ زمستان، که انسانیت مرده بود،
در همان کوچه تنگ و باریک
پیرزنی با آن دستهای پیر و خسته و چروک خورده از غمِ زمانه،
کنج ِدیوار، با آن چراغ نفتی و زنبوریِ قدیمی اش که چه زیباست،
می بافت؛ چیزی و می فروخت ؛ شالی....و می کشید؛ آهی!
در آن سوزِ زمستان، در آن جوی باریک، جنینی افتاده بود و جنازه ای ،که طعمه موشان گرسنه گشته بود!
-در کوچه ای به نام رفاقت!!

در آن شب در آن کوچه،
کودکی با دستهایی که از سرما ترک برداشته،
با همان دستان سرخ،
شیشه بی مهری دستمال می کشید و آدامس صداقت می فروخت.
در آن زمستان، پیرمردی در میانِ کاهِ نامردی و بی شرمی،
می ریسد؛ کمی مرام و صداقت را!!
وآن چرخ، می چرخید و می چرخید.
در آن سوز زمستان،
آن پیرمردِ افتاده ز پای،
با همان شال سبزش، با لبی تشنه،
چه غریبانه از این شهر گذشت و گذر کرد از کوچه ای به نام :
-رفاقت!!

در آن شب سرد زمستان،
نشسته است دخترکی کولی…..
به انتظار کف بینی، تا که شاید محبت را از میان خطوط دستهای پسرکی در یابد!!
-در کوچه ای به نام رفاقت!!

چه تلخ است رفتن و رفتن و گذشتن از کنارشان و چشمی بر هم گذاشتن در آخرِ شب!
در آن سوزِ زمستان،در کوچه ای به نام:
- رفاقت!!

در آن شبِ سردِ زمستانی، در آن کوچه، در اتاقی کاهگلی، پیرمردی است که سالیان درازی است
در پی یافتن صداقت، بر روی چرخ نخریسی، کمی رفاقت می ریسد.
آن قدر این چرخ، چرخید و چرخید، که پشت پیرمرد خم گشت و از نفس افتاد.
در آن شب بارانی، در آن سرما،
دوکِ نخریسی تمام شد و دیگر نخی نبود.
و آن چرخِ نامردی، آخرین نخِ صداقت و مرام را هم ریسید و باز ایستاد!!
از رفاقتی و مرامی که دیگر نمانده بود.
-در کوچه ای به نام رفاقت و در شهری به نام شقاوت!!

در آن شب،پس از باران نیمه شب،
به هنگام سحر،
در همان هنگام که صدای اذان فضای اتاقِ کاهگلی را پر کرده بود و بوی کاهگل می پیچید در آن کوچه،
و صدای شر شرِ باران ،ناودانِ همسایه را پر می کرد و آن سگ، زوزه می کشید؛
نبض انسانیت مرد
-در کوچه ای به نام:
- رفاقت!!

صدای اذان قطع شد و درِ آن اتاق باز ماند و آن چرخ ایستاد.
دیوارِ اتاق ترک برداشت.
چرخ ایستاد،
دخترکی فالفروش،
پسرکی دستفروش،
پیرزنی شالفروش،
می گشتند در کوچه ای به نام :
-رفاقت!!

در آن شب، چرخ ایستاد.
گیوه های پیرمرد، بر لبِ پلکانِ اتاقِ کاهگلی، جا ماند.

-پیرمرد از نفس افتاد!!!!!!
شالِ سبزش بر درِ اتاق جا ماند و چه غریبانه گم شد و رفت.
در همان شب که نبض خسته انسانیت ایستاد، و کسی و نا کسی یکی گشت،
چرخ ایستاد و آن اتاق خالی ماند
پیرمرد دیگر نبود.
….رفته بود.
از نفس افتاده بود.
چه غریبانه از شهر گذشته بود.
-از کوچه ای به نام رفاقت!!!

از شهری پر جنایت، از میان انبوهی شقاوت!
از میان خرواری کاهِ نامردی و ناعدلی!!
-از کوچه ای به نام رفاقت!!
از نفس افتاده بود
…………..
…وگیوه هایش جا مانده بود.
بر درِ اتاقی کاهگلی،
-در ته کوچه ای به نام رفاقت!!





مطالب گذشتهها