X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 61446

بایگانی

سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1392

دارم فکر میکنم که شاید دیگر نتوانم به تو لبخند بزنم. شاید دیگر نتوانم صمیمانه با تو برخورد کنم یا حتا مثل قبل با تو حرف بزنم . چه فکر غم انگیزی! دارم فکر میکنم که در این سال ها زیادی توی ذوقم زده ای و هیچ اعتراضی نکرده ام .دارم به ان فکر میکنم که چند بار با اشتیاق حرفی را گفته ام یا برایت نوشته ام و انتظار یک جواب کوتاه داشته ام و هیچ جوابی نگرفته ام.دارم به این فکر میکنم که همه ی این مدت چه طور همه ی اشتیاقم را به نحوی سرکوب کرده ای و لابد عین خیالت هم نبوده است. دارم به آن دفعه ای فکر میکنم که دفعه ی اول دیدمت چقدر ذوق زده شدم و چند جمله ای مختصر برایت نوشتم و تو انگار که نه انگار ! به این فکر میکنم که فقط توی دلم به تو گفتم بی ذوق!دارم به تبریک تولد امسالت فکر میکنم. دارم به حرفای دلم فکر میکنم که برایت نوشتم و به جوابی که هرگز نیامد!دارم به خودم فکر میکنم .و به صداهایی که فکر میکنم که هرگز شنیده نمیشود.به احساسی که هرگز دیده نمیشود.دارم به آن قلب تنهای طفلکی فکر میکنم که به او دستور داده ام در حال حاظر برای کسی نتپد .دارم به نامه ای فکر میکنم که هرگز به مقصد نرسید.به هزار هزار "دوستت دارم "ی که دلم میخواهد بگویم و نمیتوانم. که میخواست بگویم و نشد. دارم به خودم به خودم فکر میکنم.و به دختری که صادقانه و از ته دل دوستش داشتم.به دختری که هنوز دلم میخواهد دوستش داشته باشم. به دختری که در حال حاظر نباید دوستش داشته باشم. دارم به واژه ی"لعنتی"فکر میکنم...به واژه ی "بی نتیجه"...دارم به این فکر میکنم که چقدر خسته ام. که چقدر دلم میخواهد از همه ی این دنیا برای همیشه بروم...دارم به این دنیای لعنتی بی در و پیکر فکر میکنم و راستش به هیچ نتیجه ای هم نمیرسم... دارم به این فکر میکنم که چرا از فکر کردن هم به نتیجه ای نمیرسم... 



مطالب گذشتهها