قدرت یک زنجیر ـ تونایی یک گروه تاتری ـ

اما امروز میخوام راجع به چیزی صحبت کنم که شاید خیلی در تاتر بهش توجه نشده باشه .... نفس یک بازیگر ، نفس یک کارگردان ،نفس نویسنده ، منشی صحنه و بقیه ی عوامل در یک کار گروهی ( تاتر ) اهمیت زیادی داره ...و این چیزیه که به گفتن نیازی نداره .

این که مثلا کارگردان این کار قبلا در چه جشنواره هایی شرکت کرده باشه یا چه نمایشهایی رو روی صحنه با موفقیت اجرا کرده خیلی خیلی برای عوامل دیگه مهمه و باید هم اینطور باشه،  همونطوری که یه کارگردان بازیگرانی با سابقه ی کاری ،استعداد و تجربیات زیاد رو انتخاب میکنه تا همه ی اینها روی هم تشکیل یک گروه خوب و در نهایت یک تاتر خوب رو بده ! اما بحثی که میخوام این بار بهش بپردازم رو میتونم با یه جمله ساده اما پر معنی شروع کنم :

قدرت یک زنجیر به اندازه ی ، ضعیف ترین حلقه ی اونه ! 

زنجیر و حلقه های در هم رفته اش میتونه اینجا نماد یک گروه با پیوندهای خاصشون باشه که اگه بخوایم قدرت اون رو بسنجیم خواهیم دید قدرت این زنجیر که تعداد زیادی هم حلقه های محکم و استوار داره به اندازه ی همون قدرت ضعبف ترین حلقه ی زنجیره ! چون زنجیر رو میشه از همون ضعیفترین حلقه جدا کرد که این رو توی تاتر هم میتونیم به سادگی ببینیم: این که اگر هرچند در یک گروه تاتری عوامل کارکرده و باتجربه ی زیادی حضور داشته باشن اما اگه حتی یکی از عوامل کارش رو اونطوری که باید انجام نده ، مسلما سطح کل کار با وجود اون همه عوامل کارکرده و با تجربه ، پایین میاد و این میشه مثه همون ضعیف ترین حلقه ی زنجیر...

این خیلی مطلب ساده ایه، اما من با خوندن این جمله خیلی چیزها رو یاد گرفتم و فکر کردم شاید ارزش داشته باشه که یه پست رو بهش اختصاص داد...این که حتی اگه یکی از ابعاد کار درست نباشه بقیه هم ناخوداگاه با خودش میکشونه پایین و نتیجه ی این افت کلی کاری ست که میتونسته خیلی بهتر باشه

دل من برای همه چیزش تنگه !

tehater

باز هم دلتنگ گذشته ها و روزهای خوب با هم بودن شدم ... روزهایی که خیلی بیشتر از حالا به تاتر نزدیک بودم ...اشاید اونطوری که باید قدرشو نمیدونستم ... توی این دنیا ادما هرکدوم راهی دارن برای خودشون و از اون راه لحظه های زندگیشون رو گره میزنن به یه چیزی که شادی و شوق رو بهشون هدیه بده ... و حالا من دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ...

برای به باور رسیدن ، برای داشتن شوق زندگی ، برای لمس کردن تاتر ،  برای حضور خلاقیت،  برای یک اغاز دوباره ! تاتر اینقدر مهربون هست که حتی اگه ازش دور باشی باز هم کاری بکنه که وجودش رو احساس بکنی... حتی اگه ازش دور باشی وادارت میکنه بلند بشی و بیان تمرین کنی و چند دقیقه با خیره شدن به یک شمع تمرکز بگیری ، چند لحظه از فکرهای مختلف و گاهی بیخود توی ذهنت رها بشی و زندگی رو با تمام وجود احساس کنی...

میخواستم راجع به خود باوری و اعتماد به خود بنویسم ، اما نشد! شاید دلم نیومد ... میخوام این بار صادقانه از تاتر تشکر کنم ... چون حتی فکرش هم ارامش دهنده است ... چون درست شبیه به جایی ست که ادم تنها میتونه اونجا حرفاش رو بزنه ... فقط میتونه اونجا صادقانه بخنده، اشک بریزه ، خلاق باشه ، فکر کنه و بیافرینه ... دلم تنگه برای تاتر، برای بازی کردن ،برای اشک ریختن ،برای تمرینهای سخته بیان و برای ارزوهای جور واجوری که وقتی هیچی از تاتر و بازیگری نمیدونستم توی ذهنم متولد شدن ! ... برای خودم ... برای روزهایی که میتونستم خلق کنم ، خلاق باشم ... حرف بزنم ، بشنوم و شنیده بشم !... از تاتر چی باید گفت !؟!

هنوز تنها دلخوشیم با اینکه الان ازش دورم ، اینه که اون هست !... چون میدونم هست ، من هم میتونم باشم .. شاید این دفعه زیادی حرفام مثه شعار شدن اما خودم فکر میکنم این دفعه واقعا حرفای دلم رو میزنم ...

دلم تنگه برای ... برای همه چیز !... برای روزهای گذشته ...برای حرفهای استادهام ... برای اضطراب های سر کلاسهای بازیگری که گاهی ناخوداگاه حتی دو دست ادم رو هم میلرزوند ... برای شوق کشف کردن و شوق رسیدن که در اون روزها در اوج خودش بود ...

تاتر و صحنه اش خیلی با ارزش و مقدسه مثه کلیسا ، مثه مسجد ، مثه ... مثه هرجای دیگه که ادمها توی این دنیا حاضرن روی قداست و پاکیش قسم بخورن ...


یک درد ـ

من دنبال احساسات گمشده عاشقانه نیستم . دنبال احساساتیم که منو از تنهایی خیلی بدی نجات بده . اینکه اونایی که دوستشون دارم ، "مال من" باشن . "با من" باشن . هیچکس خاطره ای با من نداره . خاطره ای که فقط مال من باشه .

دستهاشو محکم میگیرم تو دستام . بهش میگم این نبض منه یا تو که انقدر سریع میزنه ؟ برام رو کاغذ مینویسه نمی خوام دستتو بگیرم . چون این فشارها و حرکت نبض منو یاد "اون" میندازه . اینجا من گناهکارم . حتی حق گرفتن دستهاشو هم ندارم . چون قبلا از این حرکت خاطره داشته . و من محکومم به خاطره نداشتن .
میگم بریم فلان جا . میگه نه . یه جای دیگه رو میگم . بازم میگه نه . میگم چرا ؟ میگه آخه تو این جاها با "اون" کلی خاطره دارم . نمی خوام با آدمای دیگه هم اونجا خاطره داشته باشم ...
هاه ! دلم میخواد از کنار آدمایی که تا همین لحظه برام مهم بودن و دوستشون داشتم ، بی رحمانه بگذرم . چون اونا خیلی بی رحمانه از رو من گذشتن . از رو احساسات من ...
هووووف .... اما انگار من مثل همیشه سکوت خواهم کرد .

 

شاید همین ها... همین ها... یعنی لذت!

لباس گرم پوشید توی هوای اول زمستان
و گفت؛ نگران نباش...

خیابان‌های شلوغ، ترافیک، صدای بوق ماشین‌ها، هم‌همه‌ی مردم، باد و سوز  دی ماه و زورهای اوایله زمستان، مغازه‌های شلوغ، چهره‌های خندان، گاه غمگین، آدم‌ها... این‌روزها این‌طور است. همه‌ جای شهر می‌شود همه‌ی این‌ها را دید. شهری که مردمش همه در ته وجودشان غم دارند، درد دارند، عصبی‌اند و شاکی. حتی این‌ها را می‌شود از چهره‌های گاه خندانشان فهمید. کنار خیابان بنشین. سیگارت را روشن کن. به دیوار پشت سرت لم بده. فقط برای دیدن، دیدن این همه اشتیاق. اشتیاقی دست‌ساز، از شروع زمستان و آمدن بهار. برای پایان دی ماه و آمدن بهمن. تکیه بده و نگاه کن که چه‌ساده از کنار هم می‌گذرند، مردم. بدون این‌که به‌همدیگر نگاه کنند و اسم هم را بپرسند. بدون این‌که به‌هم سلام کنند، یا لبخند محبت‌آمیزی نثار هم کنند. فقط می‌روند. می‌روند آن‌جا که خیال آسوده دارند. آن‌جا که همه‌چیز برای‌شان آرام است و خودشان هم نمی‌دانند کجا. سیگارت که به‌نصفه رسید، چشم‌هایت را ببند. گوش کن. به این‌همه صدا و هم‌همه. دقت کن، سعی کن صداها را تفکیک کنی. بفهمی که این‌صدا چیست. آن‌صدا چیست. این‌همه صدا چیست. دستت سوخت. سیگارت به فیلتر رسید. هوا سردتر شد و عصرهای این شهر شلوغ، سردتر. کتت را محکم دوره خودت مچاله کن. شالت را دور گردنت بپیچ. و خودت را جمع کن. بلند شو. بلند شو و در این همه‌شلوغی، مثل بقیه‌ی آدم‌های این شهر، مثل من، خودت را گم کن. راه بیفت. دیر است و مسیر طولانی و ترافیک سنگین. برو که شاید کسی، در گوشه‌ی یکی از این پیاده‌روها، به دیوار تکیه داده، سیگارش را روشن کرده و می‌خواهد ببیندت، بشنودت و فکر کند که کجا می‌روی و در پی چیستی... 

 

 

به‌این‌روزهای آخر دی ماه دل‌بسته شده‌ام. دوست‌شان دارم و از بودن‌شان لذت می‌برم. تا به‌حال این‌قدر از دی ماه لذت نبرده‌ بودم. حالا، بعد از این همه سال، دیگر دوست ندارم فروردین بهاری بیاید و اسفند زمستانی را هی کند به سال بعد. این حس را همیشه درباره‌ی اردیبهشت داشتم و حالا اردیبهشت و دی ماه برایم یک طعم و عطر را دارند. دی ماه، اردیبهشت، دی ماه، اردیبهشت، دی ماه، اردیبهشت، دی ماه، اردیبهشت، دی ماه، اردیبهشت...