X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 61446

بایگانی

سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1391
من خیلی بزرگ شده ام

همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شده ام ، دیگر با شنیدن کسینوس ایکس خنده ام نمی گیرد!
دیگر راحت گریه نمی کنم.
این را یاد گرفتم که باید خیلی چیزها را در خودم بریزم تا وقتی پر و سنگین شدم در یک اتاق کوچک از جنس خاک فرو بروم جوری که دیگر کسی نتواند من را بیرون بکشد!
همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شده ام!
طوری که بچه های کوچک من را عمو صدا می زنند حتی اگر نسبت فامیلی هم با آنها نداشته باشم!
طوری که هورمون های مردانه ام روی صورتم خودشان را به صورت مو نشان می دهند!
طوری که مردم روی من بیشتر حساب باز می کنند حتی اگر همان حرفهای بچه گانه قبل را بزنم.
مادرم دیگر قصه لک لک هایی را که بچه ها را دم در خانه ها می گذارند ،برایم تعریف نمی کند.چون می داند که من می دانم که همه زندگی روی تخت خلاصه شدنی است!
من حتی انقدر بزرگ شده ام که می توانم به جای اینکه بروم و در اتاق مشق هایم را بنویسم ، بمانم و در اتاقی دیگر مشق های دیگران را تصحیح کنم! حتی اگر خودم هنوز مشقهایم را تمام نکرده باشم!
من انقدر بزرگ شده ام که می توانم دروغ بگویم! و این موهبتی بزرگ است که نصیب هیچ بچه ای نمی شود.
دیگر چیز جالبی برایم وجود ندارد.کلمات قلمبه زیادی را از آدم بزرگ های دیگر یاد گرفته ام. احتمالا آنها هم می خواهند به من نشان دهند که بزرگ شده اند و این کلمات را به کار می برند.
من انقدر بزرگ شده ام که بقال سر کوچه مان دیگر برای خریدن سیگار به من چپ چپ نگاه نمی کند!
انقدر بزرگ شده ام که دیگران به خود اجازه می دهند که از من سوءاستفاده کنند.
انقدر بزرگ شده ام که دیگر این که چگونه بندهای کفشم را ببندم برایم بزرگ ترین مسئله زندگیم نیست.
دیگر با لذت جلوی مغازه اسباب بازی فروشی خیمه نمی زنم. چون خودم یک اسباب بازی نسبتا سرگرم کننده شده ام!
یک روز پدرم به من گفت : بچه ها می خواهند بزرگ شوند ، و بزرگتر ها می خواهند بچه باشند!
من انقدر بزرگ شده ام که می خواهم بچه باشم!

وقتی همه این چیزها را کنار هم می گذارم ، می بینم که بزرگ شدن آنقدر ها هم که فکر می کردم لذت بخش نیست.
(p.b)



مطالب گذشتهها