X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 61446

بایگانی

یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389
باز هم.....................

 

بازهم... بازهم ... وباز هم سه نقطه.کلمات کمتر از آنند که بتوانند بیان کنند آنچه می بینم و

 

می خواهم بگویم پس باز هم...

د 

یگر یکی بود  یکی نبود جواب نمیدهد... چون همه بودند...

 

خوب بود... بد بود ... خدا هم بود ... و فقط به جزء خدا هیچکس ساکت نبود!!!؟

 

واین آغاز پایان بود... 

  

چوب بود... چماق بود... چکمه بود... موتور بود...دوست بود ... دشمن بود ... دود بود...آتش بود...

 

او بود...............که ای کاش نبود.

 

آهای کارون...

 

چرا خاموشی؟ 

 

مگر نمیبینی فرزندانت برای شکستنن طلسم دروغ که تورا خشکانده چگونه خون به رایگان میدهند.

 

 

آهای البرز...

 

چرا فرو نمی ریزی؟

 

مگر نمیبینی جوانانت چگونه برای اثبات بلندی تو فریادمی کشند که البرز خس و خاشاک ندارد.

 

آهای دریای(خلیج)فارس...

 

برای بودن تو اینگونه می گریستن ایرانیان...

 

او با پدر بود...

 

 تا شاید پدر برایش آرزوهایش را بیابد...

 

 

اما نمی دانست که خود آرزوی پدر بود...

 

و صدای...

 

وصدای...

 

وصدای...

  

واینک پدر آرزوی دیدن چشمان آرزویش را دارد.... چون دیگر آرزو ندارد...

 

پدر دو دست خونین دارد...لبانی خونین...دلی خونین و اشکی خونین دارد.

 

و دختر دیگر جان ندارد.



مطالب گذشتهها