X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 60957

بایگانی

سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389
ه چه اشتباهی

پسر جوانی در سالن انتظار فرودگاه منتظر برواز خود بود

چون تا شروع برواز مجبور بود صبر کند تصمیم گرفت که برای گذراندن وقت

کتابی بخرد. همچنین یه مقدار کلوچه هم خرید.

سبس به اتاق VIP رفت تا با آرامش مشغول مطالعه شود.

کنار او یه باکت کلوچه بود و مردی در حال مطالعه نشسته بود.

وقتی او اولین کلوچه را برداشت آن مرد نیز یک کلوچه برداشت

پسر خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. با خود فکر کرد که چه اعصاب خرد کن

 اگر  اعصابم سر جاش نبود کاری میکردم که دیگه هیچ وقت از این کارها نکنه.

هر وقت یه کلوچه بر میداشت  مرد هم یکی برمیداشت

این باعث عصبانیت بیش از بیش او میشد ولی نمیخواست واکنش نشان دهد

تا اینکه فقط یه کلوچه باقی ماند. پسر با خود فکر کرد: حالا این مرد بر رو

چه کار خواهد کرد؟

در همین حال مرد کلوچه را نصف کرد ویک تکه به پسر داد و یک تکه را خودش خورد.

آه دیگر تحمل کردنش سخته

پسر خیلی عصبانی بود کتابش را برداشت وبلافاصله به سمت سالن ترانزیت

به راه افتاد

وقتی که در هوابیما نشست کیفش را باز کرد تا عینکهایش را بیرون بیاورد

که در کمال تعجب باکت کلوچه هایش را دست نخورده در کیفش دید.

احساس خجالت کرد و فهمید که او.........

او فراموش کرده بود که کلوچه هایش را در نیاورده بود

آن مرد کلوچه هایش را با او تقسیم کرده بود

بدون اینکه عصبانی شود خشمگین و یا......

اما دیگر زمانی برای عذر خواهی از آن مرد وجود نداشت.



مطالب گذشتهها