X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 61117

بایگانی

دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1388
دل من برای همه چیزش تنگه !

tehater

باز هم دلتنگ گذشته ها و روزهای خوب با هم بودن شدم ... روزهایی که خیلی بیشتر از حالا به تاتر نزدیک بودم ...اشاید اونطوری که باید قدرشو نمیدونستم ... توی این دنیا ادما هرکدوم راهی دارن برای خودشون و از اون راه لحظه های زندگیشون رو گره میزنن به یه چیزی که شادی و شوق رو بهشون هدیه بده ... و حالا من دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ...

برای به باور رسیدن ، برای داشتن شوق زندگی ، برای لمس کردن تاتر ،  برای حضور خلاقیت،  برای یک اغاز دوباره ! تاتر اینقدر مهربون هست که حتی اگه ازش دور باشی باز هم کاری بکنه که وجودش رو احساس بکنی... حتی اگه ازش دور باشی وادارت میکنه بلند بشی و بیان تمرین کنی و چند دقیقه با خیره شدن به یک شمع تمرکز بگیری ، چند لحظه از فکرهای مختلف و گاهی بیخود توی ذهنت رها بشی و زندگی رو با تمام وجود احساس کنی...

میخواستم راجع به خود باوری و اعتماد به خود بنویسم ، اما نشد! شاید دلم نیومد ... میخوام این بار صادقانه از تاتر تشکر کنم ... چون حتی فکرش هم ارامش دهنده است ... چون درست شبیه به جایی ست که ادم تنها میتونه اونجا حرفاش رو بزنه ... فقط میتونه اونجا صادقانه بخنده، اشک بریزه ، خلاق باشه ، فکر کنه و بیافرینه ... دلم تنگه برای تاتر، برای بازی کردن ،برای اشک ریختن ،برای تمرینهای سخته بیان و برای ارزوهای جور واجوری که وقتی هیچی از تاتر و بازیگری نمیدونستم توی ذهنم متولد شدن ! ... برای خودم ... برای روزهایی که میتونستم خلق کنم ، خلاق باشم ... حرف بزنم ، بشنوم و شنیده بشم !... از تاتر چی باید گفت !؟!

هنوز تنها دلخوشیم با اینکه الان ازش دورم ، اینه که اون هست !... چون میدونم هست ، من هم میتونم باشم .. شاید این دفعه زیادی حرفام مثه شعار شدن اما خودم فکر میکنم این دفعه واقعا حرفای دلم رو میزنم ...

دلم تنگه برای ... برای همه چیز !... برای روزهای گذشته ...برای حرفهای استادهام ... برای اضطراب های سر کلاسهای بازیگری که گاهی ناخوداگاه حتی دو دست ادم رو هم میلرزوند ... برای شوق کشف کردن و شوق رسیدن که در اون روزها در اوج خودش بود ...

تاتر و صحنه اش خیلی با ارزش و مقدسه مثه کلیسا ، مثه مسجد ، مثه ... مثه هرجای دیگه که ادمها توی این دنیا حاضرن روی قداست و پاکیش قسم بخورن ...




مطالب گذشتهها