X
تبلیغات
رایتل

بازدیدکنندگان : 60776

بایگانی

دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1388

خط خطی

بعد از مدتها دارم مینویسم ...
و یه کامنت از یه دوست قدیمی باعث شد بنویسم دوباره...
نمیدونم چرا قبل از اینها نمیخواستم چیزی بگم !
شاید چون حرفی نداشتم برای گفتن به جز دوری از تاتر و هراس از دست دادن و گم کردن همه ی خواسته ها و ارزوها تو این دنیای بزرگ ...
حالا انگار تازه فهمیدم همه چیز به سادگی به دست نمیاد . مثه بچه ها فکر کردن خیلی ساده ست و ساده تر از اون مثه بچه ها رفتار کردنه و سخت تر از همه اینه که در اوج کودکی خودت رو کنار ادمهایی ببینی که از صداقت بچه گی ها یک دنیا فاصله دارن اونوقته که میفهمی همیشه انتخاب راه ساده درست نیست !
مدتهاست راجع به تاتر ننوشتم ، اما ازش دور نشدم! اینو میدونم که هیچ وقت هم ازش دور نمیشم ! این دوست قدیمی که البته خیلی هم قدیمی نیست فکر میکرده من فراموشش کردم اما میدونم که مطمین نبوده چون من نه تنها اون رو بلکه خیلی های دیگه که فکرش هم نمیکنن  رو فراموش نکردم ! نمیدونم شاید خاصیت دور بودن و این فاصله باشه !...
حرف تازه ای ندارم برای گفتن ، دلم میخواد یه مدت بشینم و فقط گوش کنم ، ببینم و اگه اینکارو نکنم حتما مجبور میشم حرفهای تکراری رو تکرار کنم اما نه خودم و نه دیگران هرگز اونا رو نشنویم حتی برای یک بار ...
و من تنها چیزی که دلم میخواد اینه که از این دایره خارج نشم! از دایره ی بودن در جایی که دوسش دارم ...
شاید این خودمونی ترین مطلب توی این وبلاگ باشه... هرچند میدونم دوستای نتی قدیمی رو کم و بیش از دست دادم و توی این دنیای مجازی که یه وقتایی جای خوبی بود واسه پیدا کردن خیلی چیزا ، همزمان خیلی چیزها رو هم از دست دادم ...


مطالب گذشتهها